تبليغاتX
دريا
روزی که اومدی روزی که قدم به خونم گذاشتی خودت دیدی که چقدر تنها بودم. ندیدی؟ خودت می دونستی که همه ی آدمای دوروبرم فقط هستن. اما نه برای من. اومدی اونقدر جلو اومدی تا بالاخره خودم شدی. اون روزا با تمام تنهاییم احساس می کردم که تمام اطرافم مملو از آدمایی که فکرای رنگی دارن. اصلا فکر نمی کردم که یه روزی این جوری بخوای راهتو کج کنی. اصلا نمی دونم هستی؟! نیستی؟!! حتی نمی دونم باید دوستت داشته باشم یا نه. کاش تکلیفمو روشن می کردی.می دونم به حرف تو نیست. مگه تو از من خواستی دوست داشته باشم. گاهی وقتا با خودم می گم  ولش کن. آدم قحطی که نیست. این همه آدم. برو سراغ یکی دیگه. برو یکی دیگرو دوست داشته باش. اما این دل لعنتی مگه دست برداره!! روزی که می یای دلم به اومدنت خوشه. اما وقتی می ری دیگه دلت نمی خواد برگردی. می دونم که تمام حرفات بهانس. اما بهانه هاتم برام قشنگن. نمی گم دوباره برگرد. می دونم که مال یکی دیگه ای. اما بدون که دوستت... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/06/02ساعت 18:42  توسط مريم  | 

یه التماس مبهم. یه نیاز . یه خواهش. یه ... نمی دونم اسمشو چی بذارم. یه چیزی توی وجودم داره فریاد میزنه. اما هیچ کس حرفاشو نمی شنوه. یا نمی خواد بشنوه. حتی خود من. من اونقدر گوشم از این حرفا پر که دیگه حتی صدای ضربان قلب خودمم نمی شنوم. شایدم مرده باشم. کاشکی کسی پیدا می شد به حرفاش گوش می کرد!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/03/30ساعت 16:47  توسط مريم  | 

آخیـــــــــش . امروز هفتمیشم تموم شد. امتحانامو می گم. حالا دیگه سه تا بیشتر نمونده. چهارشنبه این موقع یه نفس راحت می کشم. دقت کردین؟ دو هفته بیشتر طول نمی کشه ها ، ولی جون آدمو می گیره.
توی این روزای گنگو گیج که مثل قیامت کبری می مونه به هیچ چیز دیگه ای غیر از این امتحانا نمی تونم فکر کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/03/30ساعت 11:46  توسط مريم  | 

سلام آرزوی محال من!
سلام به تویی که بی بهونه پاتو توی قلبم گذاشتی. یادته چند سال پیش بود؟ ولی من یادمه. یادت بعد که عاشقم کردی، خیلی زود راهتو کج کردی و رفتی. نه! تقصیر تو نبود. من هیچ وقت نمی تونم تقصیرا رو گردن تو بندازم.
راز عشق تو راز سر به مهری بوده که هیچ کس از اون باخبر نشد. حتی حرف تو که پیش می یاد با دلمم یواشکی حرف می زنم.
بعد از تو دیگه هیچ کس نتونست جای خالیتو پر کنه. اگه بگم کسی نیومده، دروغ گفتم . هیچکی نتونسته منو عاشق کنه! دوست داشتن با عشق فرق می کنه. اون موقع که عاشق بودم، همه می گفتن عاقل باش. حالا که عاقل شدم، همه می گن عاشق باش!!! به نظر تو مسخره نیست؟؟
کاش می تونستم فراموشت کنم. کاش می تونستم توی صندوقچهء قلبم طوری پنهونت کنم که حتی خودمم دیگه پیدات نکنم. اما نمی شه. قسم به صداقت نگات، قسم به حرمت صدات، که یادت تمام لحظه های زندگیمو پر کرده. می تونم توی بیداری بهت فکر نکنم. اما خوابمو چی کار کنم؟؟ اون که دیگه دست من نیست. هست؟؟؟ کابوس عشقت به خواب من آرامش می ده. دلم می خواد با تمام وجودم التماست کنم که بری. دست از سرم برداری. تمنا می کنم زندگیمو بیشتر از این تباه نکن.  بذار من بمونمو این زندگی خاکستری. من بمونمو چشمای صادقی که ازم طلب عشق می کنن. بذار من بمونمو ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/03/25ساعت 13:25  توسط مريم  | 

الان که دارم اینارو براتون می نویسم، تازه از سر جلسه امتحان اومدم. بر عکس سه تای قبلی، فکر میکنم این یکی رو گند زده باشم. می دونید، به نظر من قیافه استاد خیلی شرطه. آدم از دیدن قیافه بعضیا آرامش پیدا می کنه. اما من هر وقت این استادمو می دیدم ترس عجیبی تمام تنمو می گرفت. خوب البته می شه تقصیر همه چی انداخت!! مثلآ می شه گفت چون صندلی که روش نشسته بودم شکسته بود من امتحانمو خراب کردم!!!!
با اینکه تمام شبو تخت گرفتم خوابیدم، اما الان خیلی احساس خستگی و خواب آلودگی دارم. اصلآ این روزای امتحان خیلی روزای بدیه. همهء روزا پر از دلهره و نگرانیه.
هفتهء دیگه این موقع همه چی تموم می شه. می خوام بعدش حسابی استراحت کنمو تلافی این چند وقتو دربیارم.
تو رو خدا دعا کنید که بقیه ام به خوبی تموم شه بره پی کارش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/03/25ساعت 9:26  توسط مريم  | 

بر من ببخشایید
بر من ببخشایید که گاه گاه
پیوند دردناک وجودم را
با آبهای راکد و حفره های خالی از یاد می برم
و ابلهانه می پندارم
که "حق زیستن" دارم...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/24ساعت 12:34  توسط مريم  | 

امروز خیلی عصبانیم. اونقدر عصبانی که دلم می خواد یکی رو با دل سیر بگیرم بزنم. همه چی بهم گره خورده. همه چی بهم پیچیده. حیلی کار دارم . اونقدر که اصلآ نمی دونم از کجا باید شروع کنم. احساس خستگی تمام وجودمو پر کرده. از چند روز دیگه امتحانا شروع می شه و من هنوز هیچی نخوندم. خدا رو شکر که این درس لعنتی داره تموم می شه. نمی دونم تحقیقامو باید چی کار کنم. آخه بگو چرا می ری پژوهشگری بخونی که تا تکون بخوری بگن برو تحقیق کن. دیگه حالم از هر چی تحقیق بهم می خوره.
خدایا کمک کن این ترمم به خیر بگذره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/03/11ساعت 13:57  توسط مريم  | 

امروز می خوام از دلتنگیام برات بگم. برای تویی که مثل یه مثل یه ... شاید مثل یه خواب کوتاه اومدی توی زندگیم . اما از اونجایی که این خواب عمیق نبود، خیلی زودم از زندگیم رفتی بیرون. اما همین چرت کوتاه، خستگی منو از تنم بیرون برد. برام مهم نیست که بقیه در موردم چی می گن. فقط می خوام اینو بگم که ای کاش کمی طولانی تر بودی. کاش بیشتر می موندی. کاش...
من برعکس آدمای دیگه اصلآ دوست ندارم اون چیزایی رو که دوست دارم به چنگ بیارم. دلم می خواد خودشون بمونن. دلم نمی خواد زوری اونارو داشته باشم. شاید به همین خاطر که زیاد نمی تونم چیزی رو داشته باشم. به قول بعضیا اگه چیزی رو می خوای اونقدر تلاش کن تا به دست بیاریش. ولی من هر کاری می کنم نمی تونم اینو قبول کنم.
بگذریم. امروز دلم بدجوری بهونتو می گیره. آخه بهش چی بگم. بگم که رفتی؟؟ بگم که نیستی؟؟ خودش دیده . خودش همه چیزو می دونه . اما من چی کار کنم که نمی خواد قبول کنه؟؟ من چی کار کنم که تو کتش نمی ره؟؟ خودش می دونه که ما به درد همدیگه نمی خوریم. ولی بازم بهونه می گیره. دیروز نزدیک بود باهاش دعوام بشه. دیگه داره خستم می کنه. بهش می گم آخه دیوونه برای کسی بمیر که برات تب کنه. ولی مگه گوشش بدهکاره. قبول می کنه ها ولی بعد باز حرف خودشو می زنه.
بهش می گم توی این وانفسا دیگه کسی به کسی نیست که تو اینجوری خودتو اسیرش کردی. ببین اونم همینقدر تو رو دوست داره یا نه؟؟!! اما در جواب بهم پوز خند می زنه و می گه تو دیگه چرا ؟ تو که از همهء من خبر داری !! تو دیگه چرا این حرفا رو می زنی. راست می گه. حق داره . به خدا حق داره.
دل من خیلی کله شقه. به این آسونیا از کسی خوشش نمی یاد. به این آسونیا خودشو نمی بازه. ولی وقتی باخت ...
می دونم اشتباه کردم. می دونم. ولی قشنگترین اشتباهی بودی که توی زندگیم مرتکب شدم. مجازاتش هر چی که می خواد باشه. قبول دارم. حتی اگه مجازاتش جدایی باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/03/09ساعت 13:3  توسط مريم  | 

امروز می خوام امیدوار باشم. یعنی هر روز می خوام امیدوار باشم. خوب زندگی همینه دیگه. خستگی، خستگی، خستگی... . به قول بعضی ها هر جوری بهش نگاه کنی ، همون جوری برات رقم می زنه. خوب مام می خوایم از این به بعد بهش قشنگ نگاه کنیم تا برامون قشنگتر بشه. می دونید چیه اولا فکر می کردم آدما خودشون سرنوشتاشونو می سازن. البته الانم همین عقیده رو دارم. ولی گاهی هم پیش می یاد که سرنوشتا آدما رو می سازن. مثل من که از اول زندگیم هیچ چی رو انتخاب نکردم. هر چی بوده برام از پیش تعیین شده بوده. نه اینکه من اصلآ توی زندگیم سهمی نداشتما نه! داشتم. اما این سهم اینقدر کوچیک و حقیر بوده که من از حولم  اصلآ نفهمیدم چی کار کردم. می دونم باز دارم می زنم به بیراهه. اما باور کنید که همین جوریه.
از من نپرسیدن دوست داری تو رو به این دنیا بیاریم؟ دوست داری زندگی کنی؟ دوست داری مریض بشی؟ دوست داری بمیری؟ ... . اما من همین دنیای زوری رو دوست دارم. این زندگی اجباری برام عزیزه. اونقدر عزیزه که وقتی فهمیدم یه بیماری سخت دارم. از ترس داشتم سنگکوب می کردم. وقتی فهمیدم یه قدمی مرگ هستم نمی دونستم چی کار کنم. حالا که به قول دکترا به طرز خیلی معجزه آسایی نجات پیدا کردم ، خدا رو شکر می کنم که این زندگی زوری رو دوباره بهم بخشید.می دونید هر چیزی یه حکمتی داره. باور کنید. با وجود این بیماری دنیای منم عوض شد. افکارم تغییر کرد. نمیدونم چه جوری باید بگم. آدمای دوروبرم برام رنگ دیگه ای پیدا کردن. انگار همه چی یه جورایی خیلی بی اهمیت شده. خیلی پوشالی شده. خیلی. اما هر چی که هست قشنگه...
اونقدر قشنگ که روزی هزار مرتبه خدا رو شکر می کنم.
خـــــــــــــــــــــــــــــــدایا شکرت.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/03/02ساعت 17:26  توسط مريم  | 

مقصر کیه که من نمی تونم تصمیم بگیرم؟؟؟ مقصر کیه که خودم تیشه به ریشهء خودم زدم؟؟؟
موندم چی کار کنم؟؟!! به هیچ کی هم نمی تونم دردمو بگم.
موندم چه تصمیمی بگیرم که یه سال ، دو سال، ده سال دیگه پشیمون نشم. نمی دونم از کی کمک بگیرم. آخه از هر کی هم که بخواد کمکی بکنه یا حرفی بزنه ، دست آخر این خودمم که باید تصمیم نهاییم رو بگیرم. گاهی اوقات ، بعضی از اشتباهات هیچ وقت جبران نمی شن. مثل اشتباهات گذشتهء من که آیندمو خراب کرد. آخه اون اشتباهاتو برم توی سر کی بزنم؟؟ به کی بگم تقصیر تو؟؟ هر کی ندونه خودم که خوب می دونم ، خودم باعث تمام بدبختی هام که نه مشکلات خودمم. اگه کسی از دست خودش عصبانی باشه باید دردشو به کی بگه؟ من الان اونقدر از دست خودم عصبانیم که دوست دارم خرخرهء خودمو بجوم.
به به چه وبلاگی!!! از اون اول تا اون آخرشو که نگاه کنی یه دونه حرف امیدوار کننده وجود نداره. خوب همین جوری می شه که آدما دست به خود کشی می زنن.
اینجوری که هیچ کس وبلاگ منو نمی خونه دیگه؟ مردمو از زندگی ناامید می کنه. دیگه یواش یواش دارم ...شعر می گم. منو ببخشید . من آخر خودمو از دست خودم خلاص می کنم. حالا می بینید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/01ساعت 14:22  توسط مريم  | 

امتحانا نزدیک و من هیچ حوصلهء درس خوندن ندارم. فکر کنم خیلی به تنبلی عادت کردم.
این روزا اصلآ خودم نیستم که راه می رم، کار می کنم و ... انگار یه کسی یه چیزی داره منو به جلو هل می ده. به جایی که اصلآ نمی دونم کجاست. نمیدونم شماهاهم تا حالا این جوری شدید یا نه . به جلو می رید بدون اینکه بخواهید و یا کاری رو انجام می دید بدون اینکه دلیلش رو بدونید یا حتی بدون اینکه از عاقبتش باخبر باشید. من الان همینطورم. خلا کامل. نمیدونم چکار کنم که از این خلا بیرون بیام . این روزا حتی دوستامم به دردم نمی خورند. همهء آدمای اطرافم توی یه هاله هستند که هیچ کدوم منو نمیبینند. یا لااقلش اینه که می بینن و به روی خودشون نمیارن. یا شایدم من اونا رو جدا از خودم تصور می کنم.
دیشب یه خواب دیدم . از آینده خیلی می ترسم. کاش می تونستم از این افکار نیهیلیستی دست بردارم و یه کم امیدوارتر باشم.
اما نمیشه. نه اینکه نخواما . نه به خدا. می خوام، اما نمی شه.آدما از هر چیزی که بترسن به سرشون می یاد. منم دقیقا مصداق همین ضرب المثل شدم. منی که فکر می کردم هرگز دچار اشتباه نمی شم، حالا اشتباه پشت اشتباه.
میگن نباید چیزی رو به زور از خدا خواست. شاید به خاطر همین به زور خواهی هاست که الان نمی دونم روی زمین هستم یا توی آسمونا. کم کم دارم هزیون می گم. اما هر کی ندونه خدا خوب می دونه که حرف دل من چیه. بازم جای شکرش باقیه که این یه نفر حرف منو می فهمه. حالا اگرم به روی خودش نیاره عیبی نداره. مهم اینه که می شنوه. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/02/25ساعت 14:38  توسط مريم  | 

دوباره می خوام بنویسم.

اما هنوز خودمم نمی دونم در مورد چی؟؟؟!!! قبلنا همین که شروع به نوشتن می کردم. کلمات خودشون روی کاغذ هجوم می آوردند. ولی حالا فکر می کنم ، کلمه ها از من فراری اند. لابد به این خاطر که خودمم از خودم فراریم.
اگر خودت خودت را دوست داشته باشی ، فکر می کنی که همه دوست دارن. اما خدا نکنه که از خودت بدت بیاد. اون موقعس که احساس می کنی همه دشمنای خونیت هستن و می خوان یه جوری ازت انتقام بگیرن. شما چی فکر می کنید؟؟؟

اما من اونطوریا هم نیستم . یعنی هنوز هم می تونم دیگران رو دوست داشته باشم و همچنین خودم رو. هرچند مدتی که دچار دوگانگی شدم و احساس می کنم که توی خلا هستم . اما هنوزم چیزهایی توی این دنیا وجود داره که بتونه منو خوشحال کنه و همین هم منو راضی نگه داشته. یکی از اون چیزها وجود مادرمه که با تمام دنیا عوضش نمی کنم.

شما هم نظرتون برام بنویسین. متشکرم.

 


 



 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/02/20ساعت 14:28  توسط مريم  | 

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

ننمیدونم چرا اینقدر شعرهای فروغ به دل من می نشیند . احساس می کنم عقایدمان خیلی شبیه به همدیگست. اون هم مثل من به دنبال یک پنجره می گشته. فروغ رو نمیدونم ولی من دنبال یک پنجره میگردم که رو به آسمون باز بشه. که هر وقت بازش می کنی بتونی  هوای آزادو استشمام کنی. خلاصه اینکه بتونی نفس بکشی. اما فکر کنم فروغ هم فهمیده بود که نمی شه پنجرهای پیدا کرد که رو به آرامش باز بشه.

 توی دنیای ما آرامش معنایی نداره . همش بدو بدو . انگار همه دارن خودشونو برای مسابقه آماده می کنن.

گاهی فکر می کنم آدمیت مرده.  

در غروبی دور

چون کبوترهای وحشی زیر پرگیرم

دشتها را کوهها را آسمانها را

بشنوم از لابه لای بوته های خشک

نغمه های شادی مرغان صحرا را

می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم

راه شهر آرزوها را

و درون شهر

قفل سنگین طلایی قصر رویا را

                                       فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/02/04ساعت 16:23  توسط مريم  | 

الان ساعت دو و پانزده دقیقه ی بعد از ظهر است . صبح کلاس داشتم. حوصله درس را هم ندارم.

امروز را هم کشتم. مثل تمام روزهای دیگر. 

اروزهای تکراری از پی یکدیگر می آیند و می روند و تنها نشانشان خستگی مفرطی است که در رگ و پی آدم باقی می ماند.

امسال سال بسیار سختی بود برای من و بیشتر برای خانواده ام.

نمی خواهم شعر بگویم اما گاهی اوقات طاقتم تمام می شود. اما آخر هر ماجرایی به خودم نهیب می زنم که هنوز هم می توانم. هنوز هم باید امیدوار بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/01/28ساعت 14:25  توسط مريم  |